داستان کوتاه انگلیسی سیندرلا
در پست های قبل داستان کوتاه انگلیسی ویلیام شکسپیر را خواندیم. در این بخش داستان کوتاه انگلیسی سیندرلا را باهم میخوانیم این داستان خاطر انگیز درباره ی دختری است که با مادر و خواهران ناتنی اش زندگی میکند و اتفاقات جالبی در یک جشن سلطنتی برایش رقم می خورد.
متن انگلیسی داستان کوتاه انگلیسی سیندرلا

Cinderella
Once upon a time, there was a girl named Cinderella. All Cinderella did all day, every day, was scrub the floor, do the laundry, cook the meals, and wash the dishes. Cinderella lived with her stepmother and stepsisters, Ivy and Esmerelda. They made her do all the work around the house while they did nothing at all!
One day, an invitation arrived for a ball at the castle hosted by the prince. Every maiden in the kingdom was invited. The stepsisters couldn’t wait! They went through their closets to find their fanciest gowns to wear to the ball. Cinderella dreamed of going to a ball at the castle.
“May I borrow a dress to wear to the ball?” she asked her stepsisters hopefully.
“You?!” Esmerelda jeered. “You’re not invited.”
“But I thought everyone was invited!” protested Cinderella.
“Cinderella,” Ivy continued, “you have too much work to do. No ball at the castle for you!”
On the day of the ball, Cinderella desperately wanted to see the castle and get a peek at the ball, so she followed her stepmother and stepsisters. As the stepsisters entered, Cinderella admired the castle from afar, wishing she could go inside. She looked down at her old dress, wishing she had a fancy dress too.
“Oh, how I wish I had something to wear so that I could go to the ball too!” Cinderella cried. Then, out of nowhere, a magical little woman appeared.
“Did I hear someone say ‘wish’?” she asked, smiling.
“Who are you?” Cinderella asked.
“Why, I’m your fairy godmother, of course! I’m here to make your wish come true.”
“You can really make my wish come true?” asked Cinderella.
“Of course I can! Watch this!” said her fairy godmother with a wave of her wand.
Sparkles rained down on Cinderella, and she watched in amazement as her old dress turned into a beautiful white gown, complete with a set of glass slippers on her feet.
“Off you go to the ball, my dear,” said her fairy godmother.
“But please remember one thing. You must leave before midnight. That’s when the magic will end, and you will be back in your old clothes.”
“I will!” promised Cinderella.
“And thank you, Fairy Godmother!”
When Cinderella entered the castle, no one recognized her, not even her own stepsisters. The prince noticed her immediately and asked her to dance. They danced all night long. Cinderella was having such a good time that she forgot all about her fairy godmother’s warning until she heard the chimes of the clock. Oh, no! It was midnight! Cinderella ran out of the castle as fast as she could before the magic ended. She didn’t want the prince to see her in her old clothes. The prince chased after her, but all he found was one of her glass slippers.
The prince was determined to find the girl he danced and laughed with all night long. He made sure every girl in the kingdom tried on the glass slipper. When he found the girl whose foot fit into the shoe, he would invite her back to the castle. On hearing this, the stepsisters did everything they could to fit into the glass slipper, but nothing worked. It didn’t fit.
“May I try the glass slipper?” asked Cinderella.
Her stepsisters laughed. “Go ahead, but it won’t fit you,” Ivy teased.
“I don’t think you’re the princess the prince had in mind,” said Esmerelda.
But to their surprise, Cinderella’s foot slid easily into the glass slipper. It was a perfect fit.
“But how?” Ivy sputtered.
“Well, I had some help from my fairy godmother,” Cinderella replied.
With that, the fairy godmother reappeared and transformed Cinderella once again into a beautiful princess.
“There you are, my dear. This dress is perfect for you. Better than those old rags. Now go find your prince,” said the fairy godmother.
“How do we get a fairy godmother?” Esmerelda wondered.
Cinderella returned to the castle to see the prince. Every day they went for long walks on the palace grounds talking and laughing. They fell in love and were married. Everyone in the kingdom was invited, even Cinderella’s stepmother and stepsisters.
متن فارسی داستان کوتاه انگلیسی سیندرلا

روزی روزگاری دختری به نام سیندرلا بود. سیندرلا با مادر ناتنی و دوتا خواهر ناتنی به اسم های آیوی و اسمرالدا زندگی میکرد. مادر و خواهرهای ناتنی او را مجبور میکردند که هرروز تمام کارهای خانه از شستن ظرف ها و پخت و پز تا نظافت را به تنهایی انجام دهد و بدون اینکه خودشان دست به سیاه و سفید بزنند سیندرلا هر روز کارش همین بود.
روزی همه ی دختران انگلستان برای مجلسی که شاهزاده در قصرش برپا کرده بود دعوت شدند و کارتی نیز از همین مجلس بدست خواهران ناتنی سیندرلا رسید. آنها برای رفتن به این مجلس بی قراری میکردند. آنها حسابی بخودشان رسیدند و قشنگترین و مجلل ترین لباس هایشان را از کمد در آوردند و برای مجلس پوشیدند. سیندرلا هم با خودش فکر میکرد که قرار است به این مجلس شادی برود بنابراین به خواهر هایش گفت:
“میتوانم یکی از لباس هایتان را برای این مجلس بپوشم؟”
اسمرالدا با عصبانیت گفت: “تو؟؟؟؟؟ توکه به این مجلس دعوت نشده ای”
سیندرلا گفت:” اما من فکر کردم که همه به این مجلس دعوت اند”
آیوی گفت: “سیندرلا تو کارهای زیادی داری که باید انجام بدهی مجلسی در قصر برای تو نیست تو باید کارها را انجام بدهی”
در روز جشن، سیندرلا خیلی علاقه داشت که قصر را ببیند و دزدکی هم جشن را نگاه کند پس مادر و خواهران ناتنی اش را دنبال کرد. خواهرهای او وارد قصر شدند، سیندرلا از دور قصر را دید و آرزو داشت که بتواند داخل قصر و جشن برود. نگاهی به لباس ها مندرس و کهنه خودش کرد و آرزو داشت که ای کاش لباس های مجللی می داشت.
سیندرلا با گریه گفت:” آه، کاش منم لباس مناسبی برای پوشیدن داشتم اونوقت میتونستم برم به این جشن” ناگهان یک خانوم کوچک سحرآمیزی ظاهر شد و با خنده گفت:
“درست شنیدم یکی گفت ای کاش”
سیندرلا پرسید” شما کی هستید؟”
پری گفت:” من پری هستم، آمده ام که آرزوهای تو را برآورده کنم”
سیندرلا گفت: ” واقعا میتوانید آرزوی من را برآورده کنید؟”
پری گفت:” البته که میتوانم آرزو تو را برآورده کنم، فقط نگاه کن ببین چه میکنم” بعدش پری چوب سحرآمیزش را تکان داد. جرقه هایی از این چوب جادویی برروی سیندرلا ریخته شد، و سیندرلا معجزه رو دید و لباس های مندرس و کهنه اش تبدیل به یک لباس مجلسی مجلل و سفید شد، و با یک کفش شیشه ای راحت این لباس مجلسی کامل تر شد.
پری گفت: ” خب حالا بیا به مجلس برو”
بعدش گفت: ” اینو یادت باشه که قبل از نیمه شب باید مجلس را ترک کنید چون این سحر تمام میشود و لباس های کهنه ات دوباره برمیگردد.”
سیندرلا گفت:”چشم قول میدهم”
و گفت:” از تو متشکرم پری مهربان”
وقتی که سیندرلا وارد قصر شد کسی او را نشناخت حتی مادر ناتنی اش. شاهزاده بلافاصله سیندرلا رو دید و ازش خواست که با او برقصد. انها همه شب را باهم رقصیدند. سیندرلا انقدر غرق در شادی بود که تمام قول ها و هشدارهای که پری داده بود رو فراموش کرد تا اینکه صدای ساعت و شنید. اوه اوه، نیمه شب است، سیندرلا با تمام سرعتی که داشت از قصر فرار کرد او نمیخواست که شاهزاده او را با لباس های کهنه ببیند. شاهزاده به دنبال او رفت و تعقیبش کرد اما فقط یکی از لنگ کفش های سحرآمیز سیندرلا را توانست پیدا کند.
شاهزاده عزم خود را برای پیدا کردن دختری که کل شب را با آن به رقص و خنده گذرانده بود جزم کرد. او کفش را برای تمام دختران انگلستان فرستاد تا بپوشند و قصد داشت دختری را که کفش اندازه پاش بود را به قصر دعوت کند و با آن ازدواج کند. این خبر به گوش خواهران ناتنی او رسید. نوبت به پا زدن آنها رسید آنها تمام تلاششان را برای پا زدن کفش انجام دادند اما کفش به پای آنها نرفت که نرفت و اندازه پای آنها نبود.
سیندرلا گفت:” میتونم منم تلاشمو برای پا زدن کفش انجام بدم؟؟”
خواهران ناتنی او خندیدند و آیوی با کنایه گفت:” بفرما امتحانش کن اما خودتم میدونی که اون اندازه پای تو نیست؟”
اسمرالدا گفت: ” فکر نمیکنم اون ملکه ای که مد نظر شاهزاده باشه تو باشی سیندرلا”
اما ناگهان همه شگفت زده شدند، کفش به راحتی هرچه تمام تر رفت تو پای سیندرلا انگار که این کفش فقط برای پای او دوخته شده است.
آیوی با عصبانیت هرچه تمام گفت: ” این چطور ممکنه؟؟”
سیندرلا جواب داد: “خب، من یکم از پری مهربون کمک گرفتم.”
در همین هنگام پری دوباره ظاهر شد و سیندرلا را به ملکه ای زیبا تبدیل کرد.
پری گفت: “این لباس ها برازنده ی تو است عزیزم و خیلی بهتر از لباس های کهنه ات است. حالا برو و شاهزاده ات رو پیدا کن”
اسمرالدا با تعجب گفت: ” ما چطوری میتونی پری داشته باشم!!!!!!”
سیندرلا برای دیدن شاهزاده دوباره به قصر برگشت و هروز ساعت ها تو قصر قدم میزدند و صحبت میکردند، سیندرلا و شاهزاده عاشق هم شده بودند و در نهایت باهم ازدواج کردند و همه انگلستان نیز برای این ازدواج دعوت شدند حتی مادر و خواهران ناتنی سیندرلا!
دیدگاهتان را بنویسید